راز آفرينش
۱
هر چند که رنگ و
بوی زيباست مرا،
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا،
معلوم نشد که در طربخانهی خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟
۲
آورد به اضطرارم اول به وجود،
جز حيرتم از حيات چيزی نفزود،
رفتيم به اکراه و ندانيم چه بود
زين آمدن و بودن و رفتن مقصود!
۳
از آمدنم نبود گردون را سود،
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود؛
وز هيچ کسی نيز دو گوشم نشنود،
کاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود!
۴
ای دل تو به ادراک معما نرسی،
در نکتهی زيرکان دانا نرسی؛
اينجا به می و جام بهشتی میساز،
کانجا که بهشت است رسی يا نرسی!
۵
دل سر حيات اگر کماهی دانست،
در مرگ هم اسرار الهی دانست؛
امروز که با خودی، ندانستی هيچ،
فردا که ز خود روی چه خواهی دانست؟
۶
تا چند زنم به روی درياها خشت،
بيزار شدم ز بتپرستان و کنشت،
خيام که گفت دوزخی خواهد بود؟
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟
۷
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من،
وين حرف معما نه تو خوانی و نه من؛
هست از پس پرده گفتگوی من و تو،
چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من.
۸
اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت،
کس نيست که اين گوهر تحقيق بسفت؛
هر کس سخنی از سر سودا گفته است،
ز آنروی که هست، کس نميداند گفت.
۹
اجرام که ساکنان اين ايوانند،
اسباب تردد خردمندانند،
هان تا سر رشتهی خرد گم نکنی،
کانان که مدبرند سرگردانند!
۱۰
دوری که درآن آمد و رفتن ماست،
او را نه نهايت، نه بدايت پيداست،
کس می نزند دمی در اين معنی راست،
کاين آمدن از کجا و رفتن بکجاست؟
۱۱
دارنده چو ترکيب طبايع آراست،
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست؟
گر نيک آمد، شکستن از بهر چه بود؟
ورنيک نيامد اين صور، عيب کراست؟
۱۲
آنانکه محيط فضل و آداب شدند،
در جمع کمال شمع اصحاب شدند،
ره زين شب تاريک نبردند بروز،
گفتند فسانهای و در خواب شدند.
۱۳ *
آنان که ز پيش رفتهاند ای ساقی،
در خاک غرور خفتهاند ای ساقی،
رو باده خور و حقيقت از من بشنو:
باد است هر آنچه گفتهاند ای ساقی.
۱۴ *
آن بیخبران که در معنی سفتند،
در چرخ به انواع سخنها گفتند؛
آگه چو نگشتند بر اسرار جهان،
اول زنخی زدند و آخر خفتند!
۱۵
گاويست بر آسمان قرين پروين،
گاويست دگر نهفته در زير زمين؛
گر بينائی، چشم حقيقت بگشا:
زير و زبر دو گاو مشتی خر بين.
درد زندگی
۱۶
امروز که نوبت جوانی من است،
می نوشم که از آنکه کامرانی من است،
عيبم مکنيد. گرچه تلخ است خوش است،
تلخ است، از آنکه زندگانی من است.
۱۷
گر آمدنم به من بدی، نامدمی.
ور نيز شدن بمن بدی، کی شدمی؟
به زان نبدی که اندر اين دير خراب،
نه آمدمی، نه شدمی، نه بدمی.
۱۸
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
وز تار وجود عمر ما پودی کو؟
در چنبر چرخ جان چندين پاکان،
میسوزد و خاک میشود، دودی کو؟
۱۹
افسوس که بیفايده فرسوده شديم،
وز داس سپهر سرنگون سوده شديم،
دردا و ندامتا که تا چشم زديم،
نابوده به کام خويش، نابوده شديم!
۲۰ *
با يار چو آرميده باشی همه عمر،
لذات جهان چشيده باشی همه عمر،
هم آخر کار رحلتت خواهد بود،
خوابی باشد که ديده باشی همه عمر!
۲۱
اکنون که ز خوشدلی به جز نام نماند،
يک همدم پخته جز می خام نماند؛
دست طرب از ساغر می بازمگير
امروز که در دست به جز جام نماند!
۲۲
ای کاش که جای آرميدن بودی،
يا اين ره دور را رسيدن بودی؛
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک،
چون سبزه اميد بر دميدن بودی!
۲۳
چون حاصل آدمی درين جای دو در،
جز درد دل و دادن جان نيست دگر؛
خرم دل آن که يک نفس زنده نبود،
و آسوده کسی که خود نزاد از مادر!
۲۴ *
آنکس که زمين و چرخ و افلاک نهاد،
بس داغ که او بر دل غمناک نهاد؛
بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشک
در طبل زمين و حقهی خاک نهاد!
۲۵
گر بر فلکم دست بدی چون يزدان،
برداشتمی من اين فلک را ز ميان؛
از نو فلک دگر چنان ساختمی،
کازاده به کام دل رسيدی آسان!
از ازل
نوشته
۲۶
بر لوح نشان بودنیها بوده است،
پيوسته قلم ز نيک و بد فرسوده است؛
در روز ازل هر آنچه بايست بداد،
غم خوردن و کوشيدن ما بيهوده است.
۲۷
چون روزی و عمر بيش و کم نتوان کرد،
خود را به کم و بيش دژم نتوان کرد؛
کار من و تو چنان که رای من و تست
از موم بدست خويش هم نتوان کرد.
۲۸
افلاک که جز غم نفزايند دگر،
ننهند بجا تا نربايند دگر؛
ناآمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه میکشيم، نايند دگر.
۲۹
ای آنکه نتيجهی چهار و هفتی،
وز هفت و چهار دايم اندر تفتی،
می خور که هزار باره بيشت گفتم:
باز آمدنت نيست، چو رفتی رفتی.
۳۰ *
تا خاک مرا به قالب آميختهاند،
بس فتنه که از خاک برانگيختهاند؛
من بهتر ازين نمیتوانم بودن
کز بوته مرا چنين برون ريختهاند.
۳۱ *
تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟
تا کی ز زيان دوزخ و سود بهشت؟
رو بر سر لوح بين که استاد قضا
اندر ازل آنچه بودنی بود، نوشت.
۳۲ *
ای دل چو حقيقت جهان هست مجاز،
چندين چه بری خواری ازين رنج دراز!
تن را به قضا سپار و با درد بساز،
کاين رفته قلم ز بهر تو نايد باز.
۳۳
در گوش دلم گفت فلک پنهانی:
حکمی که قضا بود ز من ميدانی؟
در گردش خود اگر مرا دست بدی،
خود را برهاندمی ز سرگردانی.
۳۴
نيکی و بدی که در نهاد بشر است،
شادی و غمی که در قضا و قدر است،
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل،
چرخ از تو هزار بار بيچارهتر است.
گردش دوران
۳۵
افسوس که نامه جوانی طی شد،
و آن تازه بهار زندگانی دی شد،
حالی که ورا نام جوانی گفتند،
معلوم نشد که او کی آمد کی شد!
۳۶
افسوس که سرمايه ز کف بيرون شد،
در پای اجل بسی جگرها خون شد!
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی:
کاحوال مسافران دنيا چون شد.
۳۷
يک چند به کودکی به استاد شديم؛
يک چند ز استادی خود شاد شديم؛
پايان سخن شنو که ما را چه رسيد:
چون آب برآمديم و چون باد شديم.
۳۸
ياران موافق همه از دست شدند،
در پای اجل يکان يکان پست شدند،
بوديم به يک شراب در مجلس عمر،
يک دور ز ما پيشترک مست شدند!
۳۹
ای چرخ فلک خرابی از کينهی تست،
بيدادگری پيشهی ديرينهی تست،
وی خاک اگر سينهی تو بشکافند،
بس گوهر قيمتی که در سينهی تست!
۴۰
چون چرخ به کام يک خردمند نگشت،
خواهی تو فلک هفت شمر، خواهی هشت
چون بايد مرد و آرزوها همه هشت،
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت.
۴۱
يک قطرهی آب بود با دريا شد،
يک ذرهی خاک با زمين يکتا شد،
آمد شدن تو اندرين عالم چيست؟
آمد مگسی پديد و ناپيدا شد.
۴۲ *
میپرسيدی که چيست اين نقش مجاز،
گر برگويم حقيقتش هست دراز،
نقشی است پديد آمده از دريايی،
وآنگاه شده به قعر آن دريا باز.
۴۳
جامی است که عقل آفرين میزندش،
صد بوسه ز مهر بر جبين میزندش،
اين کوزهگر دهر چنين جام لطيف
میسازد و باز بر زمين میزندش!
۴۴
اجزای پيالهای که درهم پيوست،
بشکستن آن روا نمیدارد مست،
چندين سر و ساق نازنين و کف دست،
از مهر که پيوست و به کين که شکست؟
۴۵
عالم اگر از بهر تو میآرايند،
مگرای بدان که عاقلان نگرايند؛
بسيار چو تو روند و بسيار آيند.
بربای نصيب خويش کت بربايند.
۴۶
از جملهی رفتگان اين راه دراز،
باز آمدهی کو که به ما گويد راز؟
هان بر سر اين دو راهه از روی نياز،
چيزی نگذاری که نمیآيی باز!
۴۷
می خور که به زير گل بسی خواهی خفت،
بی مونس و بی رفيق و بی همدم و جفت؛
زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت:
هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت.
۴۸ *
پيری ديدم به خانهی خماری،
گفتم: نکنی ز رفتگان اخباری؟
گفتا، می خور که همچو ما بسياری
رفتند و کسی باز نيامد باری!
|
۴۹
بسيار بگشتيم به گرد در ودشت،
اندر همه آفاق بگشتيم به گشت؛
کس را نشنيديم که آمد زين راه
راهی که برفت، راهرو بازنگشت!
۵۰
ما لعبتکانيم و فلک لعبتباز،
از روی حقيقتی نه از روی مجاز؛
يک چند درين بساط بازی کرديم،
رفتيم به صندوق عدم يک يک باز!
۵۱
ای بس که نباشيم و جهان خواهد بود،
نی نام زما و نه نشان خواهد بود؛
زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل،
زين پس چو نباشيم همان خواهد بود.
۵۲
بر مفرش خاک خفتگان میبينم،
در زيرزمين نهفتگان میبينم؛
چندانکه به صحرای عدم مینگرم،
ناآمدگان و رفتگان میبينم!
۵۳
اين کهنه رباط را که عالم نام است
آرامگه ابلق صبح و شام است،
بزمیست که واماندهی صد جمشيد است،
گوريست که خوابگاه صد بهرام است!
۵۴
آن قصر که بهرام در او جام گرفت،
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت،
بهرام که گور میگرفتی همه عمر،
ديدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
۵۵
مرغی ديدم نشسته بر باره توس،
در چنگ گرفته کلهی کيکاووس،
با کله همی گفت که: افسوس، افسوس!
کو بانگ جرسها و کجا نالهی کوس؟
۵۶
آن قصر که بر چرخ همیزد پهلو،
بر درگه آن شهان نهادندی رو،
ديديم که بر کنگرهاش فاختهای
بنشسته همی گفت که: «کوکو، کوکو؟»
ذرات
گردنده
۵۷
از تن چو برفت جان پاک من و تو،
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو؛
و آنگه ز برای خشت گور دگران،
در کالبدی کشند خاک من و تو.
۵۸ *
هر ذره که بر روی زمينی بوده است،
خورشيدرخی، زهرهجبينی بوده است،
گرد از رخ آستين به آزرم فشان،
کانهم رخ خوب نازنينی بوده است.
۵۹
ای پير خردمند پگهتر برخيز،
و آن کودک خاکبيز را بنگر تيز،
پندش ده و گو که، نرم نرمک میبيز،
مغز سر کيقباد و چشم پرويز!
۶۰
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده،
بلبل ز جمال گل طربناک شده،
در سايهی گل نشين که بسيار اين گل،
از خاک برآمده است و در خاک شده!
۶۱
ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست،
بی بادهی گلرنگ نمیشايد زيست؛
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست،
تا سبزهی خاک ما تماشاگه کيست!
۶۲
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست،
برخيز و به جام باده کن عزم درست؛
کاين سبزه که امروز تماشاگه توست،
فردا همه از خاک تو برخواهد رست!
۶۳
هر سبزه که برکنار جويی رسته است،
گويی ز لب فرشته خويی رسته است؛
پا بر سر هر سبزه به خواری ننهی،
کان سبزه ز خاک لاله رويی رسته است.
۶۴
می خور که فلک بهر هلاک من و تو،
قصدی دارد به جان پاک من و تو؛
در سبزه نشين و می روشن میخور،
کاين سبزه بسی دمد ز خاک من و تو!
۶۵ *
ديدم به سر عمارتی مردی فرد،
کو گل به لگد میزد و خوارش میکرد،
وان گل به زبان حال با او میگفت:
ساکن، که چو من بسی لگد خواهی خورد!
۶۶
بردار \پياله و سبو ای دل جو،
برگرد به گرد سبزهزار و لب جو؛
کاين چرخ بسی قد بتان مهرو،
صد بار پياله کرد و صد بار سبو!
۶۷
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی،
سرمست بدم چو کردم اين عياشی
با من به زبان حال میگفت سبو:
من چون تو بدم، تو نيز چون من باشی!
۶۸
زان کوزهی می که نيست در وی ضرری،
پر کن قدحی بخور، بمن ده دگری؛
زان پيشتر ای پسر که در رهگذری،
خاک من و تو کوزه کند کوزهگری.
۶۹ *
بر کوزهگری پرير کردم گذری،
از خاک همی نمود هر دم هنری؛
من ديدم اگر نديد هر بیبصری،
خاک پدرم در کف هر کوزهگری.
۷۰ *
هان کوزهگرا بپای اگر هشياری،
تا چند کنی بر گل مردم خواری؟
انگشت فريدون و کف کيخسرو،
بر چرخ نهادهای، چه میپنداری؟
۷۱
در کارگه کوزهگری کردم رای،
در پلهی چرخ ديدم استاد به پای
میکرد دلير کوزه را دسته و سر،
از کلهی پادشاه و از دست گدای!
۷۲
اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است،
در بند سر زلف نگاری بوده است؛
اين دسته که بر گردن او میبينی:
دستی است که برگردن ياری بوده است!
۷۳
در کارگه کوزهگری بودم دوش،
ديدم دو هزار کوزه گويا و خموش؛
هر يک به زبان حال با من گفتند:
«کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش؟»
هر چه بادا باد
۷۴
گر من ز می مغانه مستم، هستم،
گر کافر و گبر و بتپرستم، هستم،
هر طايفهای به من گمانی دارد،
من زان خودم، چنان که هستم هستم.
۷۵
می خوردن و شاد بودن آيين منست،
فارغ بودن ز کفر و دين؛ دين منست؛
گفتم به عروس دهر: کابين تو چيست؟
گفتا: - دل خرم تو کابين منست.
۷۶
من بی می ناب زيستن نتوانم،
بي باده، کشيد بارتن نتوانم،
من بندهی آن دمم که ساقي گويد:
«يک جام دگر بگير» و من نتوانم.
۷۷
امشب می جام يک منی خواهم کرد،
خود را به دو جام می غنی خواهم کرد،
اول سهطلاق عقل و دين خواهم داد،
پس دختر رز را به زنی خواهم کرد.
۷۸ *
چون مرده شوم، خاک مرا گم سازيد،
احوال مرا عبرت مردم سازيد؛
خاک تن من به باده آغشته کنيد،
وز کالبدم خشت سر خم سازيد.
۷۹ *
چون درگذرم به باده شوييد مرا،
تلقين ز شراب ناب گوييد مرا،
خواهيد به روز حشر يابييد مرا؟
از خاک در ميکده جوييد مرا.
۸۰ *
چندان بخورم شراب، کاين بوی شراب
آيد ز تراب، چون روم زير تراب،
گر بر سر خاک من رسد مخموری،
از بوی شراب من شود مست و خراب.
۸۱
روزی که نهال عمر من کنده شود،
و اجزام ز يکدگر پراکنده شود؛
گر زانکه صراحيی کنند از گل من،
حالی که ز باده پرکنی زنده شود.
۸۲ *
در پای اجل چو من سرافکنده شوم،
وز بيخ امید عمر برکنده شوم،
زينهار، گلم به جز صراحی نکنيد،
باشد که ز بوی می دمی زنده شوم.
۸۳ *
ياران به موافقت چو ديدار کنيد،
بايد که ز دوست يار بسيار کنيد؛
چون بادهی خوشگوار نوشيد به هم،
نوبت چو به ما رسد نگونسار کنيد.
۸۴ *
آنان که اسير عقل و تمييز شدند،
در حسرت هست و نيست ناچيز شدند؛
رو با خبرا، تو آب انگور گزين،
کان بیخبران به غوره ميويز شدند!
۸۵ *
ای صاحب فتوی، ز تو پرکارتريم،
با اين همه مستی، از تو هشيارتريم؛
تو خون کسان خوری و ما خون رزان،
انصاف بده؛ کدام خونخوارتريم؟
۸۶
شيخی به زنی فاحشه گفتا: مستی،
هر لحظه به دام دگری پا بستی؛
گفتا؛ شيخا، هر آنچه گويی هستم،
آيا تو چنان که مینمايی هستی؟
۸۷ *
گويند که دوزخی بود عاشق و مست،
قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست،
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود،
فردا باشد بهشت همچون کف دست!
۸۸
گويند: بهشت و حور عين خواهد بود،
و آنجا می ناب و انگبين خواهد بود؛
گر ما می و معشوق گزيديم چه باک؟
آخر نه به عاقبت همين خواهد بود؟
۸۹ *
گويند: بهشت و حور و کوثر باشد،
جوی می و شير و شهد و شکر باشد؛
پر کن قدح باده و بر دستم نه،
نقدی ز هزار نسيه بهتر باشد.
۹۰ *
گويند بهشت عدن با حور خوش است،
من میگويم که آب انگور خوش است؛
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار،
کاواز دهل برادر از دور خوش است.
۹۱
کس خلد و جحيم را نديده است ای دل
گويی که از آن جهان رسيده است ای دل؟
اميد و هراس ما به چيزی است کزان،
جز نام ونشانی نه پديد است ای دل!
۹۲ *
من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت،
از اهل بهشت کرد، يا دوزخ زشت؛
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت،
اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت.
۹۳
چون نيست مقام ما در اين دهر مقيم،
پس بی می و معشوق خطايی است عظيم.
تا کي ز قديم و محدث اميدم و بيم؟
چون من رفتم، جهان چه محدث چه قديم.
۹۴
چون آمدنم به من نبد روز نخست،
وين رفتن بیمراد عزمی است درست،
برخيز و ميان ببند ای ساقی چست،
کاندوه جهان به می فرو خواهم شست.
۹۵
چون عمر بسر رسد، چه بغداد چه بلخ،
پيمانه که پر شود، چه شيرين و چه تلخ؛
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی،
از سلخ به غره آيد، از غره به سلخ!
۹۶ *
جز راه قلندران میخانه مپوی،
جز باده و جز سماع و جز يار مجوی؛
برکف قدح باده و بر دوش سبوی،
می نوش کن ای نگار و بيهوده مگوی.
|
۹۷ *
ساقی غم من بلندآوازه شده است،
سرمستی من برون ز اندازه شده است؛
با موی سپيد سرخوشم کز می تو،
پيرانه سرم بهار دل تازه شده است.
۹۸ *
تنگی می لعل خواهم و ديوانی،
سد رمقی بايد و نصف نانی،
وانگه من و تو نشسته در ويرانی،
خوشتر بود آن ز ملکت سلطانی.
۹۹ *
من ظاهر نيستی و هستی دانم،
من باطن هر فراز و پستی دانم؛
با اين همه از دانش خود شرمم باد،
گر مرتبهای ورای مستی دانم.
۱۰۰
از من رمقی به سعی ساقی مانده است،
وز صحبت خلق بیوفايی مانده است؛
از بادهی نوشين قدحی بيش نماند.
از عمر ندانم که چه باقی مانده است!
هيچ است
۱۰۱
ای بیخبران شکل مجسم هيچ است،
وين طارم نهسپهر ارقم هيچ است.
خوش باش که در نشيمن کون و فساد،
وابستهی يک دميم و آن هم هيچ است!
۱۰۲
دنيا ديدی و هرچه ديدی هيچ است،
و آن نيز که گفتی و شنيدی هيچ است،
سرتاسر آفاق دويدی هيچ است،
و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است.
۱۰۳
دنيا به مراد رانده گير، آخر چه؟
وين نامهی عمر خوانده گير؛ آخر چه؟
گيرم که به کام دل بماندی صد سال،
صد سال دگر بمانده گير، آخر چه؟
۱۰۴ *
رندی ديدم نشسته بر خنگ زمين،
نه کفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين،
نه حق، نه حقيقت، نه شريعت نه يقين
اندر دو جهان که را بود زهرهی اين؟
۱۰۵
اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم،
فانوس خيال از او مثالی دانيم:
خورشيد چراغ دان و عالم فانوس،
ما چون صوريم کاندر او گردانيم.
۱۰۶
چون نيست ز هر چه هست جز باد بدست،
چون هست ز هرچه هست نقصان و شکست،
انگار که هست، هر چه در عالم نيست،
پندار که نيست، هرچه در عالم هست.
۱۰۷
بنگر ز جهان چه طرف بربستم؟ هيچ،
وز حاصل عمر چيست در دستم؟ هيچ،
شمع طربم، ولی چو بنشستم، هيچ،
من جام جمم، ولی چو بشکستم، هيچ.
دم را دريابيم
۱۰۸
از منزل کفر تا به دين، يک نفس است،
وز عالم شک تا به يقين، يک نفس است،
اين يک نفس عزيز را خوش میدار،
کز حاصل عمر ما همين يک نفس است.
۱۰۹
شادی بطلب که حاصل عمر دمی است،
هر ذره ز خاک کيقبادی و جمی است،
احوال جهان واصل اين عمر که هست،
خوابی و خيالی و فريبی و دمی است.
۱۱۰
تا زهره و مه در آسمان گشته پديد،
بهتر ز می ناب کسی هيچ نديد؛
من در عجبم ز میفروشان کايشان،
زين به که فروشند چه خواهند خريد؟
۱۱۱
مهتاب بنور دامن شب بشکافت،
می نوش، دمی خوشتر از اين نتوان يافت؛
خوش باش و بينديش که مهتاب بسی،
اندر سر گور يکبهيک خواهد تافت!
۱۱۲
چون عهده نمیشود کسی فردا را،
حالی خوش کن تو اين دل سودا را،
می نوش به ماهتاب، ای ماه که ماه
بسيار بگردد و نيابد ما را.
۱۱۳
اين قافلهی عمر عجب میگذرد!
درياب دمی که با طرب میگذرد؛
ساقی، غم فردای حريفان چه خوری.
پيش آر پياله را، که شب میگذرد.
۱۱۴
هنگام سپيدهدم خروس سحری
دانی که چرا همیکند نوحهگری؟
يعنی که: نمودند در آيينهی صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری!
۱۱۵
وقت سحر است، خيز ای مايهی ناز،
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز،
کانها که بجايند نپايند کسی،
و آنها که شدند کس نمیآيد باز!
۱۱۶
هنگام صبوح ای صنم فرخ پی،
برساز ترانهای و پيشآور می؛
کافکند بخاک صد هزاران جم و کی
اين آمدن تيرمه و رفتن دی.
۱۱۷
صبح است، دمی بر می گلرنگ زنيم،
وين شيشهی نام و ننگ بر سنگ زنيم،
دست از امل دراز خود باز کشيم،
در زلف دراز و دامن چنگ زنيم.
۱۱۸
روزيست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گلزار همی شويد گرد،
بلبل به زبان پهلوی با گل زرد،
فرياد همي کند که: میبايد خورد!
۱۱۹
فصل گل و طرف جويبار و لب کشت،
با يک دو سه تازه دلبری حور سرشت؛
پيش آر قدح که باده نوشان صبوح،
آسوده ز مسجدند و فارغ ز بهشت.
۱۲۰
بر چهرهی گل نسيم نوروز خوش است،
در صحن چمن روی دلافروز خوش است،
از دی که گذشت هر چه گويی خوش نيست
خوش باش و ز دی مگو، که امروز خوش است.
۱۲۱
ساقی، گل و سبزه بس طربناک شده است،
درياب که هفتهی دگر خاک شده است؛
می نوش و گلی بچين، که تا درنگری
گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است.
۱۲۲
چون لاله به نوروز قدح گير بدست،
با لاله رخی اگر ترا فرصت هست؛
می نوش به خرمی، که اين چرخ کبود
ناگاه ترا چون خاک گرداند پست.
۱۲۳ *
هر گه که بنفشه جامه در رنگ زند،
در دامن گل باد صبا چنگ زند،
هشيار کسی بود که، با سيمبری
می نوشد و جام باده برسنگ زند.
۱۲۴
برخيز و مخور غم جهان گذران،
خوش باش و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفايی بودی،
نوبت به تو خود نيامدی از دگران.
۱۲۵
در دايرهی سپهر ناپيدا غور،
می نوش به خوشدلی دور است به جور؛
نوبت چو به دور تو رسد آه مکن،
جامی است که جمله را چشانند به دور!
۱۲۶
از درس علوم جمله بگريزی به،
و اندر سر زلف دلبر آويزی به،
زآن پيش که روزگار خونت ريزد،
تو خون قنينه در قدح ريزی به.
۱۲۷
ايام زمانه از کسی دارد ننگ،
کو در غم ايام نشيند دلتنگ؛
می خور تو در آبگينه با نالهی چنگ،
زآن پيش که آبگينه آيد بر سنگ!
۱۲۸ *
از آمدن بهار و از رفتن دی،
اوراق وجود ما همی گردد طی
می خور، مخور اندوه، که گفته است حکيم:
غمهای جهان چو زهر و ترياقش می.
۱۲۹
زان پيش که نام تو زعالم برود
می خور، که چو می به دل رسد غم برود؛
بگشای سر زلف بتی بند ز بند،
زآن پيش که بند بندت از هم برود!
۱۳۰ *
ای دوست بيا تا غم فردا نخوريم،
وين يکدم عمر را غنيمت شمريم؛
فردا که ازين دير کهن درگذريم
با هفت هزار سالگان سر به سريم.
۱۳۱ *
تن زن چو به زير فلک بیباکی،
می نوش چو در جهان آفتناکی؛
چون اول و آخرت به جز خاکی نيست،
انگار که بر خاک نهای در خاکی.
۱۳۲ *
می بر کف من نه که دلم در تابست،
وين عمر گريزپای چون سيمابست،
درياب که، آتش جوانی آبست،
هش دار، که بيداری دولت خواب است.
۱۳۳
می نوش که عمر جاودانی اينست،
خود حاصلت از دور جوانی اينست،
هنگام گل و مل است و ياران سرمست،
خوش باش دمی، که زندگانی اينست.
۱۳۴
با باده نشين که ملک محمود اينست،
وز چنگ شنو، که لحن داود اينست؛
از آمده و رفته دگر ياد مکن،
حالی خوش باش، زانکه مقصود اينست.
۱۳۵
امروز ترا دسترس فردا نيست،
و انديشهی فردات بجز سودا نيست،
ضايع مکن اين دم ار دلت بيدار است،
کاين باقی عمر را بقا پيدا نيست.
۱۳۶ *
دوران جهان بی می و ساقی هيچ است،
بی زمزمهی نای عراقی هيچ است؛
هرچند در احوال جهان مینگرم،
حاصل همه عشرت است و باقی هيچ است.
۱۳۷
تا کی غم آن خورم که دارم يا نه؛
وين عمر به خوشدلی گذارم يا نه،
پرکن قدح باده، که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم برآرم يا نه.
۱۳۸
تا دست به اتفاق برهم نزنيم،
پايی زنشاط بر سر غم نزنيم،
خيزيم و دمی زنيم پيش از دم صبح،
کاين صبح بسی دمد که ما دم نزنيم!
۱۳۹
لب بر لب کوزه بردم از غايت آز،
تا زو طلبم واسطهی عمر دراز،
لب بر لب من نهاد و میگفت به راز:
می خور، که بدين جهان نمیآيی باز!
۱۴۰
خيام، اگر ز باده مستی، خوش باش؛
با لالهرخی اگر نشستی، خوش باش؛
چون عاقبت کار جهان نيستی است،
انگار که نيستی، چو هستی خوش باش.
۱۴۱
فردا علم نفاق طی خواهم کرد،
با موی سپيد قصد می خواهم کرد؛
پيمانهی عمر من به هفتاد رسيد،
اين رم نکنم نشاط، کی خواهم کرد؟
۱۴۲
گردون نگری ز قد فرسودهی ماست،
جيحون اثری ز اشک پالودهی ماست،
دوزخ شرری ز رنج بیهودهی ماست،
فردوس دمی ز وقت آسودهی ماست.
۱۴۳
عمرت تا کی به خودپرستی گذرد،
يا در پی نيستی و هستی گذرد؛
می خور که چنين عمر که غم در پی اوست
آن به که به خواب يا به مستی گذرد.
|